ذبيح الله صفا

1098

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بر وصل تو هيچ دست پيروز مباد * جز جان من از غم تو با سوز مباد اكنون كه در انتظار روزم برسيد * من خود رفتم كسى بدين روز مباد چون حزن از حسن جدا ماند عشق را گفت كه ما تا بوديم در خدمت حسن بوديم و خرقه از وى داريم و پير ما اوست ، اكنون كه ما را مهجور كردند تدبير آنست كه هريك از ما رو به طرفى نهيم ، و به حكم زيارت سفرى كنيم ، مدتى در لگدكوب دوران ثابت قدمى نمائيم و سر در گريبان تسليم كشيم و بر سجادهء ملمع قضا و قدر ركعتى چند بگزاريم ، باشد كه بسعى اين هفت پير گوشه‌نشين كه مربيان عالم كون و فسادند به خدمت شيخ بازرسيم . . . ] اينك ابياتى از مونس العشّاق عماد الدين عربشاه يزدى كه نقل است از مطالب منقول در سطرهاى بالايين : چون حكمت ايزدى چنان بود * كآن تير قضا كه در كمان بود از شصت ازل شود روانه * بر سمت ابَد سوى نشانه درياى قديم جوش گيرد * موج ابدى خروش گيرد سازد بجواهرِ ملمَّع * نُه سقفِ زمرّدى مُرَصَّع بندد بسُهَيل و ماه و پروين * نُه قُبّهء زرنگار آذين تا صورتِ مرغزار گيرد * صحنش سر چشمه سار گيرد هر شب شود اين خجسته منظر * چون هَيْكَلِ روميان مُصَوّر از نظم جواهر بسايط * سازد تن و روح را وسايط صُنعش كه كند بخُرده كارى * در جَوفِ شكوفه زرنگارى از آب لطيف و جِرمِ اغبَر * سازد بت آفتاب پيكر بر قطرهء آب سيم سيما * تصوير كند ترنج زيبا از گل كند آتشين حصارى * وز گُل چو شكوفه تاجدارى تا كِلّه كشيد روى خوبان * از كبر بر آفتاب تابان كرده ز بتان ماه رخسار * عالم همه چون بهشت ابرار